حذف شد...
اینجا نه آسمانش " اوج " دارد /
نه خیالش " موج " /
اینجا " فوج "،" فوج " قبرستان دارد.
فر ضیه ایی برای/
فرض کردن/
فر ضییتمان وجود ندارد/
یک کلمه/
" ...دوستت ندارم... "
شاید از کنار هم رد شدیم/
چند سال پیش/
بی آنکه یکدیگر را بشناسیم/
شاید آن صدا که روزی تو را به اشتباه صدا زد/
من بودم/
شاید شبی هر دویمان در یک زمان از خواب پریده باشیم/
شاید اسکناسی که امروز در دست من است/
سالیان پیش دست تو را لمس کرده/
ببین من و تو چقدر " فاصله های " مشترک داریم/
و از کجا معلوم سالیان بعد آن پیر مرد که از کنار تو می گذرد "من" نباشم/
و شاید تو آن پیر زن...
و شاید.
شاید،ما نتوانیم رنجی که می کشیم را
تبدیل به یک اثر والای هنری کنیم.
ولی این " هنر " را داریم که رنج خود را
زندگی کنیم.
بغض داشت/ می لرزید/
خودش را پهن کرده بود/
روی کاشی های سرد و کثیف مستراح/
دیگر حواسش به مزه آن لوله سیاه توی دهنش نبود/
پلک هایش را روی هم فشرد/
ماشه را چکاند.
حالا حکایت ما...
حکایت ما تو این دوره و زمونه ،حکایت اون ۲ تا اسب بسته شده به گاریه که:
چشماشون رو بستن،یه عالمه بار سوار گاری کردن و تو سر بالایی باید حرکت کنن.
حالا،بار سنگین/سر بالایی/شلاق های گاریچی/چشم و گوش بسته و قوای نداشته/
داد زدن های مرد گاریچی/...همه و همه... زورمون به هیچ کس و هیچ چیز نمی رسه/:
" داریم همدیگر و * دندون * می گیریم "
" سر گرد انم "،
مثل گل آفتاب گردان در روزهای ابری.