اسطوره گیمان
خیالی ست
در
فرارمان.
در ذهن چه پرورانده ایی،
با پاهای حنایی رنگت.
موهای حنا بسته ات.
دست های پینه دارت.
چه می بینی؟
در پس این دل زنگار یافته.
با دو چشمی که سو سو می زند بر چار در.
تا خبر رسد از پسری که رفته است،
به جنگ؟
نه او مرا می کشد
نه من می توانم او را بکشم
اینست :
که سال ها با خدای خود
دوئل می کنم.